تبليغاتX
دریچه

در ایران آزادی مطلق وجود دارد ,این سخن احمدی نزاد منتخب انتخابات  نهمین دوره ریاست جمهوری در جمهوری اسلامی ایران در جمع خبرنگاران  در چند روز گذشته بود .....گویا جناب احمدی نژاد علیرغم به قول خودش داشتن مشاوران نخبه   که می بایستی قبل از هر مصاحبه ای راهنماییها واطلاعات کافی در اختیار وی قرار بدهند  واژاگانی بر زبان راند که مایه شرمساری هر ایرانی گشت .ایشان هنوز نمی دانند  آزادی مطلق یعنی چه؟ودر کجا آزادی مطلق وجود دارد ,همچنین آزادی در زندگی اجتماعی امروزی  یک امر نسبی که با توجه به ساختار فرهنگی ,اجتماعی ,وسیاسی امکان  بروز پیدا می کند چه خوب بود شورای نگهبان به جای اختراع دستگاههای نامحسوس  نیت خوان ازروشهای متعین ومشخص  جهت بررسی  رجال سیاسی بودن کاندیداهای ریاست جمهوری استفاده می کردند که امثال احمدی نزاد اینگونه امروز برمسند ریاست جمهوری ملت ایران (بخوانید رییس دفتری )تکیه نزنند وبا گفتارهای ناصواب خویش موجب شرمساری ملت ایران نگردد.

+ نوشته شده توسط روزبه در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 3:32 |
باروی کار آمدن دولت ملی دکتر مصدق انتظار می رفت  بعد از شکست انقلاب مشروطه ، در فضای سیاسی اجتماعی ایران  نسیم آزادی ودموکراسی طنین انداز شود ،اما بدلیل خیانت مزدوران داخلی ودشمنی دیرینه اجانب  کودتایی درایران شکل گرفت که دولت دکتر مصدق با کمترین هزینه سقوط کرد . به نظر شما دلایل شکست  دولت مصدق  چه عواملی بود؟آیا ما هم به نوعی در شکست دولت مقصر نبودیم ؟!
+ نوشته شده توسط روزبه در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 22:51 |

ذهن کاوشگر هر جویای  آ زادی خواستار اتمام وضع موجود و به اصطلاح ساختارشکنی است و دیدی نقادانه نسبت به امور محیط  خود است اما برای یک دید نقادانه صحیح و تولید یک اندیشه و ایجاد یک آلترناتیو بعد از رد اندیشه بیشین  می بایست شرایطی را لحاظ کرد

 

زمانی که می خواهیم یک امری را نقد و یا اصولا ان را از لحاظ علمی طرد کنیم ، می بایست نسبت به امر طرد شده خود شناخت کافی داشته باشیم ، چرا که نقد و یا اصولا رد یک نظریه بدون اشراف کامل و نهایی به ان امر مورد نظر امکان نخواهد داشت .

اگر قرار بر ان است که حکم بر بطلان و نقد آگاهانه تفکری دهیم ،این امر بدون شناخت کافی  امکان  ندارد و یا اگر قرار است بعد از نقد کردن و رد امری، آلترناتیو و جایگزینی را برای ان لحاظ کرد، این لحاظ نیز می بایست معطوف به فهم از امور طرد شده باشد، چرا که اصولا آلترناتیو مورد نظر از جهاتی بر مبنای تقابل با اندیشه گذشتگان مطرح می گردد .

بنابراین  می توان گفت بدون فهم اندیشه گذشتگان امکان فهم و طرحی برای آینده نیز به حداقل خود کاهش می یابد و اسیر سقوطی می گردد که بسیاری از اندیشه ها و آلترناتیوهای گذشته گرفتار ان شدند.

لذا می توان شناخت گذشته(تاریخ) و اندیشه گذشتگان را به عنوان سلاحی برای اندیشه ای آینده ساز لحاظ کرد و می توان بر ضرورت فهم از اندیشه های گذشته تاکید کرد.

و از سویی دیگر ما در ایران به سر می بریم و بی شک برای همگان مسجل است که جامعه ایران  جامعه ای دینی و خدا محور می باشد، لذا قبل از هر امری یک تولید کننده اندیشه می بایست نسبت به محیط  خود ، بصیرت لازم را مبذول بدارد و بازخورد ورود اندیشه خود را درسطح جامعه به تخمین گذارد و این تخمین نیز جز با آگاهی محقق نمیگردد.

بنابراین یک مولد اندیشه بعد از شناخت گذشته و تاریخ شناسی مرتبط با اندیشه خود می باید به یک جامعه نگری صحیح نیز برسد تا احتمال مقبولیت و مشروعیت اندیشه خود را به حد اکثر برساند.

               

                             اساس شکل گیری یک اندیشه ، دید نقادانه نسبت به تمامی امور وآگاهی کامل نسبت به امور مورد نقد می باشد ، همراه با جامعه شناسی خاص خود.

 

     

+ نوشته شده توسط روزبه در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 19:40 |

از قديم الايام فروش محصولات وخدمات وكسب منافع اقتصادي منجر به گسترش ارتباطات تجاري وسياسي كشورها گرديده است.همچنين دردنياي امروز،جهاني شدن اقتصاد ومزيت نسبي توليد ياخريد محصولات وخدمات  سبب پيچيدگي ودرهم تنيدگي  اين روابط گرديده است وروابط سياسي دولتها  درجهت تامين  اين      منافع تدوين مي گردد. قرداد فروش گاز ايران به شبه قاره هند  (پاكستان وهند) در دولت نهم با شرايط مندرج در آن حاوي نكاتي است به شرح ذيل :                                                                                                                                                                                                                                                   

1- قيمت گاز به بهايي كمتر از قرارداد منعقده با تركيه است  . 2 –مدت قرارداد بيست ساله مي باشد. 3-باتوجه به اينكه فروش گاز برخلاف نفت كه  قيمت براي روز كاري است وروز بعد ممكن است كه تغيير كند قراردادهاي فروش گاز حداقل ده ساله مي باشد با يك قيمت واحد  براي مدت قراردادكه  ظرافت و حسابگري خاصي مي طلبد .  باتوجه به شرايط نامساعد بين المللي امروزه  ايران  به نظر مي رسد اين قرار داد براساس  يارگيري بين المللي باشد تا منافع اقتصادي وودر داخل  قربانياني همچون معاون بين الملل وزير نفت وخود وزير نفت را نيز در پي داشت  وباز منافع ملي قرباني سیاست غلط خارجي گرديد.

+ نوشته شده توسط روزبه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 19:58 |

چند روز پيش بنا  به ضرورت كاري سفري به تهران داشتم ،صحنه اي  ديدم كه برايم خيلي جالب بود . شايد هم نبايد تعجب مي كردم (چرا كه اينجا ايران است و سرزمين  رفتارهاي عجيب!!! )، اما چه كنم كه من هر چيزي كه براي خودم عجيب باشد فكر مي كنم براي ديگران  هم عجيب است. اين شد كه خواستم مطلبي برايش بنويسم .....واما صحنه اين بود كه نزديك ميدان انقلاب،برادران و خواهران ارشادگر !نيروي انتظامي نوع پوشش خانمي رامنطبق با موازين به اصطلاح اسلامي؟! تشخيص نداده بودند كه همان نوع پوشش درروستا-شهری  مثل ....رايج  است . با خودم فكر كردم چرا بايد همه  جاي اين مملكت يك رويه واحد يا قانون مشخص وجود نداشته باشد كه در  كوره  دهات هاي ما،آدم احساس آرامش وآزادي بيشتري  نسبت به پايتخت مي كند  .كمي كه به اين مساله فكر كردم ،ديدم اشكال از من است  هنوز به دنبال چيزي هستم كه از صد سال پيش ايرانيان  براي رسيدن به آن تلاش مي كنند وهنوز چيزي از آن در متن زندگي اجتماعي خود نديده اند. آري در اين مملكت هيچگاه روي خوش" قانون مداري" نديده ايم ‘ چه انگاه كه سردمداران مشروطه بخاطر ستم هايي كه قاجارها بر ايرانيان روا مي داشتند مشروطه خواه شدند‘ چه آنگاه خاندان پهلوي بر انها حاكم شدندوچه  امروز كه جمهوري اسلامي!! بر انها حاكم است .  

+ نوشته شده توسط روزبه در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:26 |

14مرداد برابراست با فرمان مشروطه  در سال 1285هجري خورشيدي .   به نظر شما مفاهيمي كه از انقلاب مشروطه تا به امروز  مطرح شده اند‘ چرا در ساختار  اجتماعي –سياسي ايران محقق نگرديده اند؟ موانع كدامند؟ راهكار برون رفت از وضعيت موجود چيست؟

+ نوشته شده توسط روزبه در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 13:13 |

 

بيش از صدسال است واژگاني همچون عدالت خانه ‌‘مجلس‘ حكومت قانون‘ تفكيك قوا‘آزادي‘دموكراسي و...وارد گفتمان جامعه ايراني شده است  به نظر شما باتوجه به اينكه انقلاب مشروطه ايراني هم دهه با انقلاب ميجي در ژاپن رخ داده است چرا وضعيت مشابه در اين دو كشور شكل نگرفته است ؟

+ نوشته شده توسط روزبه در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 8:14 |

 

تعريف:

دو اصطلاح «سكولار» و «لائيك» چه در زبان فارسي و چه در زبان‌هاي اروپايي، در بسياري از موارد به صورت مترادف به كار برده مي‌شوند. هرچند گاه اصطلاح سكولار معناي وسيع‌تر از لائيك در نظر گرفته مي‌شود. لائيك در زبان‌فارسي به «عرفي»، «غيرديني»، «غيرمقدس»،‌ «دنيوي» و در عربي به «عِلمانيت» به معني علمي كردن ترجمه شده است. و مراد فرهادپور به حق مترادف «اين جهاني كردن» را بهتر مي‌پسندد.

به هر حال نه تنها در زبان فارسي اين اصطلاحات دقيق تعريف نشده و برداشت‌هاي نسبتا گوناگوني از معاني آنها وجود دارد، بلكه در غرب هم تعريف آنها، به ويژه سكولاريزم، بحث برانگيز و غير روشن است. زيرا كاربرد و از آن‌جا تعريف آنها، در طول زمان تغيير كرده و مثل بسياري از مفاهيم علوم انساني تعريف آنها با توجه به حركت تاريخي و جغرافيايي آنها معلوم مي‌شود.

لوب[1] و نیَک[2] در اين مورد به تفصيل بحث كرده و كاربرد اين دو اصطلاح به ويژه سكولاريزم را در سياست، حقوق، فلسفه، جامعه‌شناسي و دين با توجه به روند تاريخي آنها بيان كرده‌اند. و گفته‌اند كه مفهوم سكولار در طول تاريخ خود هميشه با نوعي ابهام و به صورت بحث برانگيزي به كار برده شده است.[3]

از آن روي كه لغت‌شناسي و وارد جزييات شدن موارد كاربرد اين مفهوم مورد نظر اين نوشته نيست، لذا به اختصار و با حداقل توضيح لازم به تعريف سكولاريزم مي‌پردازيم.

سكولاريزم در جامعه‌شناسي به طور كلي يعني كاسته شدن نقش نهادهاي مذهبي در اداره امور جامعه، و واگذاري اداره نهادهاي اجتماعي به دولت و سازمان‌هاي غيرديني و عرفي. اين اصطلاح نخستين بار در مذاكراتي كه منجر به صلح  وستفالي در 1648 شد توسط يك فرانسوي به كار رفت –  صلحي كه به سي‌سال جنگ هاي خونين ميان فرقه‌هاي مسيحي در اروپا پايان بخشيد. در آن‌جا اين اصطلاح در مورد سرزمين‌هايي به كار رفته كه اداره آن از كليسا به مقامات دولتي واگذار شد. سرزميني‌ها كه پيشتر براي جبران خسارت به كليسا داده شده بود.

اما اصطلاح سكولار از ديرباز به معني دنيوي، در مقابل sacred يا مقدس، درزبان‌هاي اروپايي به كار مي‌رفت. و همين معني نيز هميشه با اين اصطلاح، در هر تعريف خود، به نوعي همراه بوده است.

با جدا شدن قلمرو علم از دين، و تجربي شدن علم، اصطلاح سكولار در مورد علوم تجربي به كار رفت. يعني علومي كه ديگر علوم الهي و با سرچشمه متافيزيكي نيستند. بعدها كه نهادهاي اجتماعي‌اي چون آموزش،‌سياست نيز از قلمرو دين خارج شدند و راه مستقل خود را پيمودند. اين اصطلاح به صورت صفت براي آنها نيز به كار رفت.

با گذشت زمان اين اصطلاح حتي در مورد افراد هم به كار گرفته شد. وقتي مي‌گويند فلان شخص يا جمع سكولار است يعني مذهب اشتغال فكريش نيست و در مراسم اصلي زندگي چون مرگ، ازدواج و تولد كمتر و كمتر به تشريفات ديني اهميت مي‌دهد.

به ديگر سخن اصطلاح سكولار در مورد افراد يا نهادهايي به كار برده مي‌شود كه اصل را بر دستاوردهاي عقلي انسان، تا امور مقدس و ماوراء الطبيعه مي‌گذارند، لذا معني آن بيشتر «غيرديني» است تا ضدديني. هر چند تنها در آمريكا اين مفهوم نزد عموم به معني ضد ديني به كار برده مي‌شود. همان معني‌اي كه پاره‌اي از ايرانيان و مردم اروپا از اصطلاح «لائيك»‌ در نظر مي‌آورند.

سكولاريزم، كه در موارد مختلف و دانش‌هاي گوناگون با كاربردهاي مختلف به كار برده مي‌شود، در رابطه با دين به اين معني به كار مي‌رود كه ديگر دين نيروي حاكم و تعيين كننده زندگي جامعه نيست، بلكه دين نيز يك تخصص يا يك نهاد است در كنار ديگر نهادها و تخصص‌هاي موجود در جامعه و به قول شاينر سكولاريزم يعني آن‌كه جامعه از دست مذهب رها مي‌شود.[4]

در مورد چگونگي روند سكولار شدن جوامع اروپايي و در نهايت جوامع انساني، جامعه‌شناسان مختلف تئوري‌هاي مختلفي ارائه كرده‌اند اما مي‌شود گفت اساس تمام نظرات آنان پيرامون نظرات دو جامعه‌شناس است: ماكس وبر و دوركهايم.

دوركهايم اصطلاح differentiation (تفاوت‌گذاري) را در اين مورد به كار مي‌برد و مي‌گويد جوامع انساني به تدريج امور دنيوي خود را كه در آغاز همه به دست دين بود و از اين روي مقدس انگاشته مي‌شدند، در اختيار خود مي‌گيرند. نهادهايي چون تعليم و تربيت، حقوق، علوم گوناگون. با اين تصرف كردن و در اختيار گرفتن، بشر اين نهادها را از قلمرو مقدس Sacred به قلمرو غيرمقدس و يا ناسوتي profane انتقال مي‌دهد.

دوركهايم در اين مورد مي‌گويد:

«دين پيش تر همه چيز جامعه را در بر مي‌گرفت. هر امر اجتماعي ديني بود، و اين دو اصطلاح به صورت مترادف به كار برده مي‌شدند. اما كم‌كم به مسايل سیاسی  ، اقتصادي و علمي قلمرو خود را از قلمرو دين جدا كردند.... خدا قبلا در تمام روابط بشر حاضر بود، اما در طول زمان از آن پا پس مي‌كشد و به تدريج جهان را به انسان و درگيري‌هايشان وامي‌گذارد. حتي اگر بخواهد هم مسلط باشد تسلطي از راه دور و از بالا است... وي به تدريج فضاي بيشتري را به عملكرد آزادانه بشر مي‌دهد. اين روند در نقطه خاصي از تاريخ اتفاق نمي‌افتد، بلكه مي‌توانيم از همان آغاز تحولات جوامع شاهد آن باشيم. لذا اين امر به شرايط توسعه و رشد جوامع بستگي دارد. اما روي هم رفته هر روز از تعداد آن دسته از باورها و احساسات گروهي، كه به آن اندازه متمركز و توانمند باشند كه بتوانند ويژگيهای  يك دين را پيدا كنند، كاسته مي‌شود. مي‌توان گفت ميانگين فشردگي وجدان عمومي به طور فزاينده‌اي كم مي‌شود. اين قلمروها كه از مذهب مستقل مي‌شوند به طور روزافزايي ناسوتي مي‌شوند.»

ماكس وبر نيز از همين تحول و روند آن در جوامع انساني سخن مي‌گويد. وي بر آن است كه جوامع از دوران جادويي – مذهبي به سوي دوران عقلاني حركت مي‌كنند. اگر در جامعه جادويي- مذهبي منظور اصلي از كار ارضاي ارزش‌هاست. در جامعه عقلاني اعمال و كارهاي انسان‌ها براي دستيابي به اهداف معيني است.  و در راه دستيابي به اين اهداف نيز به حداكثر كارآيي انديشيده مي‌شود و احساسات و عواطف دخالت داده نمي‌شوند. سود و ضررها عقلاني سنجيده شده و بر آن مبنا عمل مي‌شود. لذا چنين جهاني افسون زدایی شده disenchanted می شود.

شاینر به جای افسون زدایی، اصطلاح "جابجایی" transposition را به کار مي‌برد. وي بر آن است كه جوامع انساني اين روند را در شش مرحله مي‌پيمايند. 1- افول دين 2- همرنگي و همدلي دين با اين جهان 3- جدا شدن و يا عدم درگيري جامعه و دين 4- جابجایی باورهای دین و نهادها 5- غیرقدسی شدن جهان 6- تغییرات اجتماعی

بدين ترتيب مي‌توان گفت كه در نهايت تمام اين افراد يك مفهوم را بيان مي‌كنند. اين كه جوامع از دوران قدسي و اسرارآميز و جادويي بودن به سوي دوران دنيوي و عقلاني شدن حركت مي‌كنند. و انسان‌ها كم‌كم به اين نتيجه مي‌رسند كه جهان و امور آن را از زاويه نيروهاي ماوراء الطبيعه توجيه و تعبير نكنند، بلكه براي درك دنيا و انجام كارهاي اجتماعي دنيايي خود به عقل و انديشه خويش تكيه كنند، و نهادهاي لازم را جهت اداره امور زندگي خود، به كمك عقل و تدبير و درايت خويش، ايجاد كنند. و به جاي مراجعه به تعاليم و متون مقدس و ياري خواستن از نيروهاي متافيزيكي، به عقل خودشان براي حل و اداره اموراتشان مراجعه كنند.

با توجه به اين مقدمات از اين پس به جاي هر دو اصطلاح لائيك و سكولار كلمه «عرفي» را براي آنها به كار مي‌بريم. و از آن روي كه در اين نوشته كاربرد سیاسی   اين مفاهيم مورد نظر است لذا همه جا مقصودمان از اين اصطلاحات جدايي نهاد دين از حكومت مي‌باشد همان كه در غرب تحت عنوان «جدايي كليسا از حكومت» از آن ياد مي‌شود.

اين غيرقدسي شدن جهان و عرفي شدن امور سیاسی   در غرب طي يك روند چند قرنه صورت گرفت. رنسانس، جنبش پروتستائيسم، عصر روشنگري، و از همه مهمتر انقلاب صنعتي از عوامل اصلي عرفي‌شدن اين جوامع هستند. با آن‌كه همه جوامع غربي كم و بيش اين روند را در شكل خود يكسان پيموده‌اند، اما در زمينه سیاسی  ، يعني جدا شدن قلمرو دين و حكومت، راه‌ها و شيوه‌هاي گوناگوني را برگزيده‌اند، و هر يك به دلايل خود و تحت تاثير شرايط خاص خود به آن روي كرده‌اند.

همين تفاوت در انگيزه‌ها، و اختلافات در شرايط تاريخي و اجتماعي، عملكردها و نتايج مختلفي را به بار آورده است. به طوري كه در صحنه عمل و در واقعيت اجتماعي آن‌چه كه در يك جامعه ممكن است عرفي انگاشته شود و در جامعه ديگر آن را كاملاً با اصل عرفي بودن جامعه در تضاد مي‌دانند. و مردم جامعه دوم بر آن هستند كه عملي كه مردم جامعه اول مي‌كنند ناقض اصل دخالت دين در حكومت است.

از اين روي در اين بخش به صورت گذرا روند عرفي شدن چند جامعه غربي مورد بررسي قرار مي‌گيرد تا اين تفاوت‌ها تا حد ممكن روشن شود. تكيه ما نيز بر بعد سیاسی   آن، يعني رابطه نهادهاي ديني و حكومت است.

  

روند عرفي شدن جوامع غربي

فرانسه

روشنفكران فرانسه سهم زيادي در جهاني شدن نظريه لائيسيته يا عرفي‌گرايي دارند و اين مفهوم با انقلاب فرانسه به بسياري از كشورهاي ديگر جهان رفت. عرفي شدن جامعه يكي از خواست‌هاي اساسي انقلاب فرانسه بود و پيش از هر كشوري روشنفكران آن كشور خواستار آن شدند كه اداره امور سیاسی   و اجتماعي جامعه از جمله آموزش و پرورش است از دست نهاد مذهبي بيرون آورده شود و به دولت، كه غيرديني و عرفي است، واگذار شود.

روشنفكران غيرديني و گاه دين ستيز فرانسه از دست زورگويي‌‌هاي كليساي كاتوليك، كه كليساي حاكم بود، و خرافاتي كه توسط آن نهاد تبليغ مي‌شد به تنگ آمده و به مبارزه با كليسا و آموزش‌هاي ارتجاعي آن برخواستند. روشنفكراني چون ولتر، روسو، منتسكيو، ديدرو و اصحاب دائره‌المعارف.

اين مخالفت روشنفكران با كليسا و اعمال آن، چنان شديد بود كه گاه از سويي جمعي از آنان، چون اصحاب دائره‌المعارف، تا حد رنگ و بوي ضد ديني داشتن هم‌پيش مي‌رفت. كليسا هم به نوبه خود تبليغ مي‌كرد كه روشنفكران فرانسه ضد دين مسيحي هستند، و ديدرو و ياران وي را ضد كليسا و اربابان كليسا مي‌خواند. به عبارتي خود را مساوي دين اعلام مي‌كردند. به همين سبب چنان غيرديني بلكه ضدديني بودن روشنفكران فرانسه جا افتاد كه در آمريكا تاماس جفر‌سون را به خاطر آن‌كه هفت سالي در ايام انقلاب آمريكا سفير آمريكا در فرانسه بود نيروهاي مذهبي آمريكا به شدت مورد حمله قرار دادند و او را بي‌دين خواندند، و گفتند بي‌ديني او تحت تاثير افكار روشنفكران ضد ديني فرانسه است.

روشنفكران و انقلابيون فرانسه نه تنها كليسا را به عنوان يك قدرت و نهاد استثمارگر مي‌ديدند، بلكه آن را هم كاسه و هم دست اشراف و سلطنت فرانسه مي‌دانستند. از اين روي با كليسا همان ستيزي را داشتند كه با اشراف و خانواده سلطنتي. به عبارتي مبارزه بورژوازي و روشنفكران دوران روشنگري، كه در حد زيادي بورژوازي  را نمايندگي مي‌كردند، چون بر عليه فئوداليسم و سنت‌گرايي و كهنه‌پرستي همراه آن بود، ناگزيز شامل كليسا هم كه ركن اصلي آن نظام بود مي‌شد. لذا پس از پيروزي انقلاب، جمعي از اربابان كليسا، در كنار اشراف و درباريان، به تيغ گيوتين سپرده شدند. و به بسياري از كليساها و نهادهاي مذهبي حمله شد،‌ و مردم خواستار كوتاه شدن دست كليسا از هرگونه قدرت حكومتي و لغو امتيازات ويژه و قدرت سیاسی   اربابان كليسا شدند.

البته اين امر بدان معني نبود كه روشنفكران عرفي‌گراي و مردم مخالفت قدرت اربابان كليسا، دشمنان دين نيز بودند. زيرا هيچ‌گاه انقلابيون فرانسه، مثل انقلابيون روسيه در انقلاب سوسياليستي، خواستار از بين بردن دين و سركوب آن نشدند. روشنفكراني چون ولتر و روسو،‌ كه افكارشان در شكل‌گيري انقلاب فرانسه نقس به سزايي داشت، براي دين مسيح،‌ و به ويژه خود حضرت مسيح احترام زيادي قائل بودند. آنان حتي مي‌گفتند مقامات كليساي فرانسه هم‌چنان به كار اداره كليسا بپردازند، اما به جاي آن‌كه اين مقامات از واتيكان منصوب شوند، توسط خود مردم كليساي محل خدمتشان انتخاب شوند، و بعد واتيكان صلاحيت انتخاب شدگان را قبول يا رد كند.

اما سال‌ها و بلكه قرني نياز بود تا خواسته‌هاي روشنفكران دوران روشنگري فرانسه در آن جامعه جا بيفتد، و نظام آموزشي كشور از دست كليسا خارج شود، و دين به عرصه امور خصوصي رانده شود. از جمله در سال 1901 است كه قانوني مي‌گذرد كه هر كليسا توسط يك مجمع محلي، كه اعضاي آن هم لزوما روحاني نبايد باشند، اداره شود. در حقيقت در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است كه جامعه در حد وسيعي عرفي مي‌شود. و اين به همت دوركهايم، در اول قرن بيستم، است كه نظام آموزشي فرانسه سكولار و غيرديني مي‌شود. وي مجمع اساتيد و دانشجويان دانشگا‌ه‌ها را ايجاد مي‌كند و خود در سال 1902 مسئول قسمت علم و آموزش در دانشگاه سورين مي‌شود. و از اين طريق مي‌كوشد يك نظام آموزشي غيرديني در سطح كشور را پايه‌ريزي كند. و از طريق آموزشگاه‌هاي تربيت معلم است كه بالاخره اين نظريه او به طور سيستماتيك و منظم در مدارس فرانسه حاكم مي‌شود. گفتني است كه با آن كه جامعه فرانسه و نهادهاي آن بسيار عرفي شده‌اند اما مردم آن به اعتبار مطالعات و آمارهاي منتشره هم‌چنان يكي از معتقدترين كشورهاي مسيحي مذهب هستند و در حد وسيعي در كليساها و مراسم آن شركت مي‌كنند.

از آن‌جا كه آشنايي روشنفكران ايراني با غرب بيشتر از طريق فرانسه صورت گرفت، تا جايي كه اروپا «فرنگ» خواندند، لذا لائيسيته و عرفي‌گرايي و هم‌مثل بسياري ديگر از مفاهيم اجتماعي- سیاسی   غرب، با همان معنا و مفهومي كه در فرانسه شناخته مي‌شد به ايران انتقال يافت. از اين روي بسياري از روشنفكران ايران وقتي از لائيك بودن يا غيرديني بودن جامعه صحبت مي‌كنند در حقيقت آتئيسم يا ضديت با دين را منظور دارند. و از عرفي شدن نيز برداشتشان آن است كه دين و متدينين مي‌بايست از صحنه سياست جامعه كنار گذاشته شوند. فهمي از عرفي‌گرايي كه عملكرد حكومت رضا شاه آن را تقويت كرد، و بعدها هم ماركسيست –  كه به آن خواهيم پرداخت – اين نظريه را شدت بسيار بخشيد. حاصل اين تاثيرات است كه جمعي از رهبران و فعاليت جبهه ملي با حضور امثال مهندس بازرگان در جمع مبارزين ملي، به خاطر پافشاري ايشان و يارانشان در باورهاي دينيشان، مخالف بودند. و در عمل هم فشار را تا به آن‌جا رسانيدند كه اينان ناگزير نهضت آزادي را، به عنوان يك واحد مستقل در درون جبهه ملي، شكل دادند.

 

 

 

 

روند عرفي شدن جوامع غربي

 

اسپانيا

در اسپانيا كليساي كاتوليك داراي قدرت بسيار بود. پادشاه خود را حامي و مروج مسيحيت مي‌دانست، و در مواجهه با پروتستان‌ها نيز سخت‌ترين عكس‌العمل‌ها را نشان داد، و بي‌رحمانه‌ترين سركوبي پروتستان در آن‌جا صورت گرفت. بنا به توصيه پاپ در اسپانيا حتي توبه پروتستان‌ها نيز قبول نبود. در همان آغاز رشد پروتستانيسم، در اسپانيا با چنان خشونتي آن را سركوب كردند كه در هيچ كشور اروپايي ديگري سابقه نداشت. لذا رشد هر فرقه مسيحي ديگري غير از كاتوليك در ‌آن‌جا غيرممكن شد و كشور يك پارچه كاتوليك باقي ماند. اين رابطه تنگاتنگ كليساي كاتوليك و پادشاهان اسپانيا چنان آن دو را به هم آميخت كه پادشاه در حقيقت حامي كليسا و كليسا حامي اصلي مشروعيت نظام بود، و از نظر مردم كليسا و حكومت يكي بودند. كليساها و نهادهاي ديني داراي املاك وسيع و موقوفات عظيم بودند كه از ماليات هم معاف بودند. در موارد بسياري اين نهادها در استثمار رعاياي خود چنان بي‌رحمي و بي‌انصافي مي‌كردند كه روي اشراف و زمين‌داران بزرگ را سفيد مي‌كردند. لذا پس از جنگ جهاني اول فرصتي كه براي عصيان عليه كليسا فراهم آمد مردم به بسياري از ديرها و كليساها حمله كردند، و حتي تعداد زيادي از آنها را به آتش كشيدند. رعايا زمين‌ها را تصرف كردند و راهبان و كشيشان را از شهر و آبادي خود با خشونت بيرون راندند. به عبارتي عصيان آنان، عصيان عليه زمين داران و سرمايه‌داران بزرگي بود كه خود را اربابان كليسا مي‌دانستند. به همين سبب هم پس از آن سعي مي‌شود كه كليسا را از قدرت حكومتي كنار بگذارند. البته كليسا هميشه به عنوان يك قدرت بزرگ در كنار حكومت باقي مانده است، هر چند ديگر رسما صاحب مقام و به عنوان نهاد قانونگذار جامعه نيست.

 

 

 

 

 

روند عرفي شدن جوامع غربي

 

آمريكا

مسئله رابطه دين و حكومت در آمريكا صورتي كاملا متفاوت از اروپا دارد و مناسب است كه جدا بررسي شود.

جامعه‌اي كه براي اولين بار جدايي دين و حكومت را جزو قانون اساسي خود كرد از قابل مطالعه‌ترين جوامع، براي كساني كه به دنبال عرفي شدن جامعه خود هستند، مي‌باشد. عمده ی مردمي كه به آمريكا آمده بودند سخت مذهبي بودند، به ويژه كساني كه براي اولين بار به قسمت شمال شرقي آمريكا آمدند، و در حقيقت اولين نطفه‌هاي جامعه كنوني آمريكاي شمالي را شكل دادند. اينان بودند كه قانون اساسي آمريكا را نوشتند و جنگ های استقلال آمریکا را انجام دادند. بعدها آمریکا از شرق به سوي غرب گسترش يافت و ايالات ديگر شكل گرفت. لذا هسته ی اصلي فكر و شكل‌گيري قانون اساسي آمريكا متعلق به همین ایالات شمال شرقی و ایالات جنوبی آمریکا بود ،‌ و در اين ميان ماساچوست و ويرجينيا به دلايلي نقش اساسي‌تري داشتند.

مهاجرين اوليه آمريكا چنين مذهبيون معتقدي بودند كه از دو گروه اوليه‌اي كه به آمريكا آمدند يكي كساني بودند كه در سال 1620 به ماساچوست آمدند و منطقه پليموت Plymouth را درست كردند. آنان بر اين باور بودند كه آمده‌اند حكومت مسيح را در آن‌جا برقرار كنند، و بر طبق اعتقادات خود آن‌جا را سرزمين موعودي كه در كتاب مقدس آمده مي‌دانستند. لذا شهر خود را بر روي تپه ساختند و آن را اورشليم دوم دانستند. حتي وقتي مريضي سختي ميان سرخ‌پوستان منطقه افتاد و يكباره مردم چندين روستا يك جا مردند، نتيجه گرفتند كه آن‌چه مي‌انديشيدند درست است. زيرا خداوند سرزمين موعود آنها را از وجود غير مسيحي‌ها پاك كرده و با كشتن اين بومي‌ها زمين را براي برقراري حكومت خدايي مورد نظر آنان آماده كرده است. از نظر آنان كار عبادت بود. بنابراين زندگي هر مسيحي خوب در كار سخت كردن و رفتن به كليسا مي‌بايست خلاصه مي‌شد. حتي هرگونه تفريحي از نظر آنان مطرود بود بدان حد كه روز كريسمس و سال نو را هم‌جشن نمي‌گرفتند. و وقتي عده‌اي از کارگران مهاجر ، كه بعدها به آنها پيوسته بودند، بر طبق سنت خود در انگلستان كريسمس را جشن گرفتند و در آن روز مسابقه وزشي در ديگر تفريحات سالم برپا داشتند به دستور فرماندار بازداشت شدند. زيرا از نظر فرماندار و بزرگان شهر همين حد شادماني هم كار غير ديني بود.

و اين خلوص اوليه در طي سال ها بسيار كاسته شد و تا حدود 160 سال بعد كه قانون اساسي آمريكا نوشته شد. مردم بسياري با اعتقادات ديني بسيار كمتري از سراسر جهان به آن جا آمد و جامعه چندان مذهبي نبود. با وجود اين، جامعه هنوز آن قدر مذهبي بود كه فرانسه را بي دين بداند و رهبران كليسا و مذهبيون مبارزات وسيعي عليه جفرسون راه بيندازند. براي آن كه جو مذهبي زمان تصويب قانون اساسي معلوم شود مناسب است نگاهي كنيم به سرنوشت تام بين يكي از قهرمانان اصلي انقلاب آمريكا.

تام بين روزنامه نگار انگليسي الاصلي بود كه سخت مخالف كليسا بود.

كتاب معروف او در زمان انقلاب به نام «عقل سليم»[1] از مشهورترين نوشته‌هاي آن دوره بود. وي به همراه واشنگتن و جفرسون از سران انقلاب بود، و خود در ميدان جنگ حضور فعال داشت، و در ترغيب و تشويق سربازان و دادن روحيه به آنان نقش مهمي ايفا كرد. اما با پيروزي انقلاب، دشمني اربابان كليسا و مذهبيون با او چنان بالا گرفت كه زندگي براي او سخت شد. كتاب او به نام  «دوران عقل» [2]  سخت مورد نفرت اربابان كليسا بود. در همان سال‌ها انقلاب فرانسه نيز پيروز شده بود و روشنفكران فرانسه به او به عنوان يك قهرمان نگاه مي‌كردند. لذا او به فرانسه رفت و به عنوان نماينده افتخاري از منطقه كاله انتخاب شد. و به مجلس رفت و در طي سه دوره مجلس و اوج انقلاب از احترام بسيار برخوردار بود، تا آن‌كه ناپلئون قدرت را به دست گرفت.

ميان او و ناپلئون برخورد شخصي تندي پيش آمد. ناپلئون مي‌خواست كليسا را نيز راضي نگاه دارد و از آن افراطي گري‌هاي اوليه ضد مذهبي فاصله بگيرد. لذا به كليساي كاتوليك به عنوان مذهب اصلي مردم امتيازاتي داد. اين شرايط كم‌كم تام‌پين را مجبور به ترك فرانسه و بازگشت به آمريكا كرد. در آمريكا مورد استقبال ياران ديرينه‌اش، كه در بالاترين مقامات مملكت بودند، از جمله جفرسون قرار گرفت و به او يك كاخ اختصاصي و ثروت كافي دادند.

اما كليسا كه وي را دشمن خود مي‌دانست با او به مخالفت برخاست و كار را هر روز بر او سخت‌تر كرد. بچه‌ها در كوچه به مسخره براي او شعر مي‌خواندند، و مردم متعصب به تحريك كليسا او را آزار مي‌دادند. وضع او هر روز بدتر و بدتر شد. كار فشار را بدان‌جا رسانيدند كه به قهرمان مبارزات آمريكا اجازه راي دادن ندادند و گفتند او شهروند آمريكا نيست. بالاخره هم وي با از دست دادن حاميان خود، و تحمل سختي‌ها و مشكلات بسيار در فقر و بيچارگي مرد.

پيش از مرگش بسيار كوشيد تا شايد كليسايي را قانع كند كه قبري به او بدهند ولي موفق نشد. پس از مرگ هم بالاخره يك زن جنازه او را از سر انسانيت در مزرعه خود خاك كرد. اما دين‌ داران متعصب و اربابان كليسا مرده او را هم راحت‌ نگذاشتند. بر سر قبر او رفته و نبش قبر كردند و استخوان‌هاي او را بيرون ريختند. تاجري به اميد سود استخوان‌ها را گرد‌آوري كرد و به انگلستان برد تا به كسي بفروشد. از آن پس ديگر خبري از سرنوشت آن استخوان‌ها هم نيست. امروزه از اين قهرمان بزرگ آمريكا هيچ گوري و نشاني نيست. يادبودي براي او نساخته‌اند، و در كتب درسي مدارس هم جز اشارتي محدود از او نامي در ميان نيست. كمتر كسي در آمريكا با نام او آشنا است و اين در حالي است كه آمريكاييان به دليل نداشتن تاريخ طولاني چنان شخصيت‌هاي محدود تاريخي خود را اجر مي‌نهند كه آنان را به مرز نيمه خدايي مي‌رسانند.

و اما چگونه است كه در كشوري كه مردمش اين چنين پاي‌بند مذهب بودند، و مذهب در تمام تاريخ آنان نقش مهمي را بازي كرده است، حكومت آنها اولين حكومت غيرمذهبي شد. اين امر حاصل يك شرايط عيني و حضور دو خط فكري بود.

شرايط عيني: در اين كشور فرقه‌هاي مختلف ديني وجود داشتند، و مثل عموم كشورهاي اروپايي نبود كه يك فرقه اكثريت داشته باشد، يا كشور به دو منطقه تقسيم شده باشد و در هر منطقه يك فرقه كاتوليك يا پروتستان اكثريت را داشته باشد. علاوه بر آن عموم اين فرقه‌ها خود اقليت‌هايي بودند كه در كشور اصلي خود در اروپا مورد آزار و تعقيب قرار گرفته بودند. بنابراين در عمق وجود خود عليه دوچيز بودند: يكي حكومت پادشاهان و اشراف و ديگري تسلط يك كليساي غالب.

با اين وجود اينان وقتي به آمريكا آمدند هر فرقه در منطقه‌اي كه قدرت داشت آن فرقه را در آن‌جا مذهب رسمي كرد و همان بلايي را كه سر خودش آمده بود بر سر ديگران درآورد. براي مثال فرقه پاكدينان يا پيورتن‌ها كه به ماساچوست آمده بودند مذهب خود را مذهب رسمي ايالت كردند، و شرط راي دادن و انتخاب شدن را منحصر به اعضاي كليسا خود كردند. به عبارتي كاتولينكها، انگليكن ها و غيره را تبديل به شهروند درجه دومي كردند كه حق نداشتند به هيچ مقامي دولتي دست بيابند.

در سال 1378 وقتي كه مي‌‌خواستند قانون اساسي آمريكا را بنويسند از 13 ايالت موجود 11 ايالت مذهب رسمی داشتند، که یعنی در آن ایالت فقط پیروان آن فرقه و مذهب حق انتخاب شدن و تصدي مقامات را داشتند. لذا وقتي قانون اساسي نوشته مي شد مشكل آن بود كه كدامين فرقه بشود دين رسمي كشور. زيرا هیچ فرقه اي حاضر نبود به هيچ قيمتي تجربه هاي ديرينه خود را تكرار كرده و تابع ديگري شود. در ايالات جنوب اپيسكوپلين[3]  مذهب رسمي بود. در شمال نخست پیوریتن ها[4] اکثریت داشتند و مذهب رسمی منطقه مذهب آنان بود ولي بعد با آمدن جمعيت بيشتر كنگرگيشناليست‌ها[5] قدرت يافتند. به عبارتي از میان تمام ايالت ها، تنها ايالت مريلند و جورجيا مذهب رسمي نداشتند. در ايالت هاي تنها ايالات مريلند و جورجيا مذهب رسمي نداشتند. در ايالت هاي نيوجرسي، كاروليناي شمالي و جنوبي، ورمونت و جورجيا فقط پروتستان ها حق داشتند راي بدهند. در ماساچوست و مريلند مسيحي بودن شرط راي دادن بود. در پنسيلوانيا علاوه بر پروتستان بودن، اعتقاد به عهد قديم و عهد جديد، يا تورات و انجيل، هم لازم بود. در دِل وِر حتي اعتقاد به تثليث، يعني پدر و پسر و روح المقدس هم لازمه ی داشتن حق راي بود.

لذا در قانون اساسي آمريكا آمد كه هيچ شرط مذهبي براي گرفتن مشاغل دولتي قدرال لازم نيست. به عبارتي دولت فدرال از داشتن و شناختن هر مذهب رسمي معاف شد و از نظر آن تمام مذاهب آزاد و مساوي شدند. در حقيقت داشتن مذهب رسمي با وجود اين همه مذاهب در آمریکا برای دولت مرکزی غیرممکن بود. اما مذهب رسمي در ايالت‌ها، سال‌‌ها بعد از تصويب آزادي مذهب در قانون اساسي به تدريج لغو شد: در پنسيلونيا در سال 1790، در دل‌ور و جورجيا و كاروليناي جنوبي در سال 1792، در نيوجرسي 1844، در نيوهمپشاير 1819، در كنتي كت 1818 و در ماساچوست 1833، حتي در موقع تصويب قانون اساسي و وجود مشكل مذاهب مختلف مخالفين نداشتن مذهب رسمي مي گفتند با اين كار خطر آن هست كه كاتوليك‌ها یهودی ها، بي‌دين‌ها، سيك‌ها، مسلمان ها و يا كوئيركرها وارد مجلس شوند، و با آمدن كاتوليك‌ها دوباره انكيزاسيون در آمريكا تكرار شود.

با وجود اين شرايط عيني بود كه بحث مخالفين دخالت دين در حكومت و يا كليسا در حكومت آمادگي پذيرش بهتري داشت.

دوخط فكري: مسئله جدايي دين و حكومت از سوي دو گروه طرح مي شد.

الف: از سوي روشنفكراني چون مديسون و جفرسون، كه حركت اصلي خود را از ويرجينيا آغاز كردند. آنان مباحثي را كه براي آزادي دين در قانون اساسي ايالت ويرجينيا مطرح كرده بودند، موقع نوشتن قانون اساسي كشور هم مطرح كردند، و بر آن تاثير اساسي گذاشتند.

به همراه اين دو جان آدامز، هاميلتون و به طور كلي اقليت كوچكي از نمايندگان مجلس از اين نظر حمايت مي كردند. آنان روشنفكراني بودند كه به مراتب از جامعه خود جلوتر بوده و آينده نگر بودند. و به دليل همين سطح آگاهي فكري نيز تا حد زيادي رهبريت فكري جمع را بر عهده گرفته بودند اينان مي‌گفتند در ايتاليا، اسپانيا و پرتقال مذهب كاتوليك مذهبي رسمي است و پروتستان‌ها حق كسب مقام دولتي ندارند. در انگلستان كليساي انگليس كه خود پروتستان است ديگر پروتستان‌ها و كاتوليك‌ها را از حق انتخابات محروم كرده است. ما بايد بياموزيم ديكتاتوري مذهبي آفت جامعه است، و دين رسمي به ديكتاتوري مذهبي منجر مي‌شود. در مقابل اين كشور‌ها، كشور هلند است كه تحمل مذاهب مختلف را مي‌كند و به اين سبب هم به اقتصاد بسيار شكوفايي دست يافته است.  ما بايد كاري بكنيم كه خطر ديكتاتوري مذهبي براي هميشه در آمريكا از بين برود، تا هر كس از هرجاي دنيا با هر اعتقادي بتواند به اين سرزمين بيايد  استعداد خود را براي رشد اقتصاد و سلامت فرهنگ جامعه به كار گيرد.

توجه شود كه ليبراليسم اقتصادي اساس جامعه آمريكا بود و همه در اين جامعه به دنبال روياي پولدار شدن آمده بودند، و به نظرات جان اسميت دلبسته بودند و نمي‌خواستند دولت در تعيين نرخ اجناس هم دخالت كند. لذا اين ليبراليسم اقتصادي ليبراليسم مذهبي را نيز مي‌خواست، تا همه كس به طور مساوي در بازار اقتصاد اين ديار بتواند تلاش كند.

از اين رو جمعي از نمايندگان زير فشار اعتقادات مذهبي مردم و نفوذ رهبران كليساها پيشنهاد كردندكه ماده 6 قانون اساسي كه مي‌گويد «هيچ امتحان مذهبي براي گرفتن مشاغل دولتي لازم نيست» به اين شكل تكميل شود و يا تغيير يابد: « به جز اعتقاد به خداي واقعي كه پاداش دهنده خوبي‌ها و مجازات كننده بدي‌ها است» اما اين اصلاحيه از سوي آن اقليت روشنفكران رد شد، و در اثر نفوذ كلام آنان به تصويب نرسيد.

اين اقليت پيشتاز و پيشرو، به ويژه تاماس جفرسون، از فيلسوف مشهور قرن هفدهم انگلستان يعني جان لاك بسيار متاثر بودند. فيلسوف پروتستاني كه مسئله اخلاق را از قلمرو عمومي به قلمرو خصوصي و فردي كشانيده بود، و بر اين باور بود كه اجراي اخلاقيات و اصلاح مردم از وظايف دولت نيست. كار دولت حفظ امنيت فرد است. حكومت مجموعه‌اي است از نظر فكري و عقيدتي خنثي و بي‌طرف. لذا تا زماني كه افراد مزاحم يكديگر نباشند و كسي به كسي آزار نرساند دولت حق دخالت در زندگي آن افراد را ندارد. وظيفه دولت آن است كه مراقب باشد افراد در محدوده قانون از نظر اقتصادي و قضايي امنيت داشته باشند. اصطلاح دولت منفي كه هنوز هم آمريكا بسيار مورد پسند است از اوست. بر طبق اين نظر دولت حتي در اموري چون آموزش و تغذيه هم نبايد دخالت چنداني بكند، چه رسد به اصلاح و يا هدايت امور اخلاقي و اعتقادي مردم جامعه.

به طور كلي با جو مذهبي جامعه و اعتقادات عميق مردم آمريكا كار اين روشنفكران غير ديني يا لائيك آسان نبود. اينان در تمام لحظات بايد مراقب لغزش‌ها و خطاهايي كه در نظر و در عمل پيش مي‌آمد باشند. لغزش‌هايي كه گاه به نظر مهم نمي‌آمد و تسليم به آن نظرات به ظاهر ايرادي با اصل جدايي نهاد دين از حكومت نداشت اما خود سنگ بنايي مي‌شد براي بسياري كارها و دخالت‌هاي ديگر از همه مهمتر آن‌كه اينان بايد به تمام اين هدف‌ها از طريق دموكراتيك و همراه كردن مردم با خود دست مي‌يافتند، و مردمي سخت پايبند به مذهب را قانع مي‌كردند كه راهي را كه آنان درست مي‌دانستند برگزينند.

اين روشنفكران به درجات مختلف بر عدم دخالت دين و مقامات ديني در حكومت پافشاري مي‌كردند بعضي چون واشنگتن كمتر، و عده‌اي چون جفرسون بسيار در اين مورد سرسخت بودند. از جمله واشنگتن  و جان‌آدامز با اعلام يك روز «روزه» براي امري مهم مخالفت نداشتند كاري كه در آن زمان رسم بود و در مواقع حساس كليسا خواستار آن مي‌شد. ولي وقتي از جفرسون خواستند براي مصالح ملي يك روز روزه اعلام كند، اين خواسته از سوي كليساي بپتيست‌ها[6] كه حامي سرسخت او بودند نيز مطرح شد، ولي او رد كرد و گفت دولت كاري به امور اخلاقي و ديني نبايد داشته باشد. در ضمن او برعكس واشنگتن و بسياري ديگر سخت ضد رهبران مسيحي بود و بر آن بود كه در طول تاريخ كشيش‌ها در كنار اشراف و پادشاهان وعلیه توده‌هاي مردم بوده اند. مديسون در سال 1812 زير فشار سیاسی   پذيرفت كه براي پيروزي در جنگ عليه انگلستان يك روز روزه اعلام كند. وي در آخر عمر از اين كارش متاسف بود و معتقد بود جامعه بدون اين عمل مذهبي هم بسيج مي‌شد و پيروزي در جنگ بدون روزه هم، كه مستلزم دخالت دين در حكومت بود به دست مي‌آمد. به هر حال باگذر زمان نفوذ عقيده جفرسون بيشتر شد تا جايي كه در 1832 در حالي كه كنگره يك روز روزه براي جلوگيري از شيوع اپيدمي وبا تصويب كرد، رئيس جمهور جكسن با اشاره به تأکید  جفرسون در موقع نوشتن قانون اساسي بر این که «مسيحيت هيچ رابطه‌اي با قانون كشور ندارد» از قبول و اعلام آن سر باز زد.

ب: جبهه دوم براي جدايي نهادهاي ديني از حكومت را مذهبيون رهبري مي‌كردند. روشنفكران مذهبي و رهبران ديني‌اي كه غم دين خودشان را داشتند، و به دلايل مختلف بر آن بودند كه دين نبايد در حكومت دخالت كند. اين دخالت نه جزو خواسته‌ها و آموزش‌هاي ديني است و نه كمكي به رشد و گسترش دين مي‌كند بلكه حاصل اين دخالت‌‌ها آلوده شدن نظام باورهاي مردم به آلودگي‌هاي اجتناب‌ناپذير جهان سياست است و هم‌چنين آلوده شدن خود مقامات مذهبي و در نهايت سقوط ارزش‌هاي اخلاقي جامعه. زيرا مذهب نه تنها سرچشمه اخلاقيات كه پاسدار آن هم هست.

بسياري از اين مذهبيون افراد بسيار متعصب و سخت‌گيري هم در دين خود بودند. افرادي بسيار پرهيزكار و سرسخت در تبليغ دين خود، تا جايي كه تمام هستي خود را بر سر باورهايشان گذاشته بودند و حتي مخالفانشان هم در خلوص آنان شك نداشتند. از آن جمله از راجر ويليامز[7] مي‌توان نام برد. وي يك مبلغ مذهبي از فرقه پيورتن‌ها (پاكدينان) بود و در دينداري خود بسيار متعصب  و متعبد بود. وي بر آن بود كه دين و حكومت هيچ رابطه‌اي نبايد داشته باشند. و بر آن بود كه با اين كاري كه پيورتن‌ها كرده‌اند و مذهب خود را مذهب رسمي اعلام كرده‌اند و قدرت حكومت را در خدمت ترويج مذهب خود به كار گرفته‌اند و شرط راي دادن و گرفتن مقامات دولتي را پيورتن بودن گذاشته‌اند نادرست است. مي‌گفت اين ادعا كه اين‌جا سرزمين موعود است سخن باطلي است. يا اين كه لازمه خوب بودن دولتي، مسيحي بودن آن است سخني بي‌اساس است زيرا تاريخ به ما نشان مي‌‌دهد كه بسياري از احكام و رهبران سیاسی   خوب جهان افراد غيرمسيحي و حتي بي‌ديني بوده‌اند در حالي كه در مقابل بسياري از پادشاهان فاسد و ستمكار مسيحي و مورد حمايت كليسا بوده‌اند. او معتقد بود كه اين پيورتن‌ها معتقدند كه كار زياد كردن و رسيدگي به خانواده نشان مسيحي خوب بودن است كافي نيست، مسئله مسيحي خوب بودن و دين‌دار بودن بسي بيش از اين‌ها است. لذا دين را نبايد با امور اين جهان كه لازمه‌اش آلودگي و دروغ است، آميخت. اين آميختگي به دين مردم صدمه مي‌زند و باعث فساد دين مي‌شود.

اعتراضات راجر ويليامز به عنوان يك مبلغ مدهبي با توجه به نفوذ كلامش آن‌قدر مقامات ماساچوست را آزار داد كه بالاخره او را از آن جا بيرون كردند. وي توانست در سال 1635 از سرخ‌پوستان منطقه ردآيلند سرزمين وسيعي را خريده و بدان جا كوچ كند. وي اجازه داد كه پيروان فرقه‌هاي ديگر هم بدان‌جا سفر كرده و در آن جا زيست كنند. وي حتي به كوئيكرها كه آنان را مسيحي بر حق نمي‌دانست نيز اجازه داد تا بدان‌جا بيايند.

از جمله كساني كه به او پيوستند زني به نام آن هوستن[8] بود كه او را هم پيورتن‌ها از ماساچوست بيرون كرده بودند. پيروتن‌ها بر آن بودند كه هر كس با مذهب آنان موافق نيست بهتر است آن‌جا را ترك كند. البته آنان نمي‌خواستند همان بلايي را كه را در انگلستان بر سرشان آمده بود يعني به خاطر اعتقاداتشان آزار و شكنجه شده بودند، حال در حق ديگران اجرا كنند، اما از آنان مي‌خواستند كه آن‌‌جا را ترك كنند. جرم خانم هوستن آن بود كه معتقد بود براي رفتن به بهشت اعتقاد به خدا كافي است و عمل به شريعت و حفظ ظواهر دين مهم نيست –  كاري كه پيورتن‌ها سخت به آن پايبند بودند، تا جايي كه رفتن به كليسا  تعطيل يكشنبه را اجباري كرده بودند. نتيجه ی اين اعتقاد آن بود كه پيروان همه فرقه‌ها و اديان مي‌توانستند با هم زندگي كنند و در گرداندن جامعه خود سهيم باشند.

حتي در سال 1730 جنبش وسيعي در آمريكا اتفاق افتاد به نام «بيداري بزرگ».  گروه‌هاي مذهبي بر آن شده بودند كه جامعه آمريكا از خلوص اعتقادات ديني خود فاصله گرفته و به دنبال كسب پول و لذت به فساد كشيده شده است. جامعه از نظر اخلاقي سخت سقوط كرده است و نياز به يك بيداري و رستاخيز ديني دارد. نتيجه اين حركت كه بسيار گسترده بود و بخش عظيمي از جامعه را در بر گرفت و جلسات بسياري را شكل داد و در راه احياء اعتقادات ديني جامعه نقش فعالي ايفا كرد آن شد كه مذاهب از دموكراسي بيشتري برخوردار شوند و آزادي عقايد و مذاهب مختلف بيشتر پذيرفته شود.

به هر حال در موقع طرح مباحث مربوط به قانون اساسي، بخش وسيعي از مردان كليسا از جفرسون حمايت كردند جان لولند[9] رهبر بپتيست‌هاي ويرجينا بر آن بود كه شكوه مذهب، در صورت عدم دخالت در امور دولتي است كه باقي مي‌ماند. وي پس از پيروزي جفرسون يك كيك بسيار بزرگ براي او درست كرد و به كاخ سفيد فرستاد. هم‌چنين سامويل لانگ دون[10]،  يك رهبر ديني در ايالت نيوهمپشاير مي‌گفت مذهب تعهدي است ميان خدا و مخلوق لذا يك مقام دولتي نبايد در امر مذهب دخالت كند. علت حمايت بپتيست‌ها از جفرسون آن بود كه آنان در ماساچوست و سراسر منطقه نيوانگلند مورد فشار پيورتن‌ها بودند. آنان با آن‌كه حق راي نداشتند ولي بايد ماليات كليسا را مي‌دادند. مالياتي كه دولت جمع مي‌كرد و هركسي نمي‌داد زندان مي‌رفت. اينان به نماينده دولت انگليس كه حاكم منطقه بود شكايت كردند كه ما اگر حق راي نداريم چرا بايد ماليات بدهيم. دولت انگليس نيز اين افراد را از دادن اين ماليات معاف كرد هر چند همين بپتيست‌ها در انگلستان بدون داشتن حق راي مجبور بودند ماليات كليساي انگليكن را بدهند. به هر حال اين محدوديت‌ها باعث شد كه آنها به اين نتيجه برسند بهتر است دولت در امور ديني دخالت نكند. و دين به مسايل آلوده ی اين جهان نپردازد. و لذا در موقع طرح نظرات جفرسون آنها از جفرسون حمايت كردند. زيرا در سايه آزادي مذهبي مورد نظر جفرسون بود كه آنها مي‌توانستند آزادانه زندگي كنند، و از دادن ماليات به نفع كليسايي كه به آن باور نداشتند معاف باشند.

به طور كلي هرجا مذهبي و فرقه‌اي در اقليت بود بيشتر خواستار جدايي دين و حكومت بود. جفرسون براي اولين بار در سال 1802 جمله «ديوار جدايي بين كليسا و حكومت» را در نامه‌اش به اجتماع بپتيست‌ها در ايالت كنتي‌كت به كار گرفت.

اين جدايي هم فشار دولت حامي يك مذهب را از شانه پيروان ساير مذاهب برمي‌داشت، و هم دين آنان را به سلامت نگه مي‌داشت. زيرا از نظر آنان دين با آلوده شدن به قدرت روحانيت و خلوص خود را از دست مي‌داد.

نكته جالب در مورد آمريكا اين است كه كشوري كه مردمش بيش از همه كشورهاي غربي در طول تاريخ خود مذهبي بوده و هست، و هميشه مذهب در سياست و اجتماعي آن جامعه نقش اساسی بازی کرده و می کند، و بسیاری از فعالیت های سیاسی و اجتماعی آن به دست نيروهاي مذهبي اداره مي‌شود، دولتش از همه دولت‌هاي غربي در امر مذهب بي‌تفاوت‌تر است، و ديوار بين دين و دولت در آن از همه جا كلفت‌تر و استوارتر است. شايد بتوان گفت رمز قدرت سیاسی   افراد و نيروهاي مذهبي در اين جامعه نيز همين است. يعني چون دين به قدرت نرسيده و در قدرت رسمي مشاركت نداشته و به قول معروف شيخ و شاه كنار هم قرار نگرفته‌اند،  هميشه جامعه مراقب بوده و آشكار اعلام كرده كه عليه هرگونه سلطنت و اشرافيت و قدرت كليسايي است و اين سنت ديرينه اين جامعه شده است لذا مذهب به عنوان يك نيروي اخلاقي، هدايت كننده، اصلاح‌گر، و مخالف قدرت در دل مردم جايگاه محترم خود را دارد. و تا زماني كه دين و متوليان آن همين حرمت را نگه مي‌دارند از آن احترام و نفوذ معنوي كه به دنبال خود نفوذ سیاسی   و اجتماعي وسيعي را هم عينيت مي‌بخشد، برخوردارند.

توجه شود كه تمام حركت وسيع «جنبش حقوق مدني»Civil Right Movement  در دهه‌هاي 60 و 70 به رهبري مارتر لوتركينگ از كليسا اداره مي‌شد، و تمام گروه‌هاي سیاسی    مترقي در پشت سر او حركت مي‌كردند. سياه‌پوستان جبهه مقابل او هم كه به تندروي و مبارزه مسلحانه معتقد بودند نيز مسلماناني بودندبه رهبري عاليجناب محمد و شاگردش مالكم ايكس امروزه نيز حركت يك مليوني سياهان آمريكا را فراخوان رهبر مسلمانان مي‌تواند ترتيب بدهد. حركت وسيع ضد سقط جنين نيز در دست كليساها است. در مبارزات انتخاباتي نفوذ كلام رهبران مذهبي و سازمان‌هاي مذهبي بسيار وسيع است به طوري كه انتخاب ريگان را به مقدار زيادی مديون فعاليت مذهبيون مي‌دانستند. بسياري از اعضاي كنگره آمريكا افراد مذهبي متعصب و سخت پايبند دين هستند. ولي با اين وجود همين دينداران زماني كه ببينند دين مستقيماً وارد ميدان قدرت سیاسی   شده، با آن مخالفت مي‌كنند.

نتيجه

بدين ترتيب ملاحظه مي‌شود كه در غرب كشورهاي مختلف با انگيزه‌هاي مختلف و از راه‌هاي مختلف مسير جدايي كليسا و نهادهاي ديني از حكومت، و يا به اصطلاح معروف در ايران دين از حكومت، را پيموده‌اند، اين تفاوت در روند تاريخي حركت، تفاوت در سنت و عملكرد را هم به دنبال خودآورده است، كه بعداً به آن پرداخته مي‌شود.

شايد مروري كوتاه بر نگراني ايجاد و رشد دو اصطلاح لائيك و سكولار، تا حدودي به فهم بهتر اين مفاهيم در عمل كمك كند، و روند عرفي شدن جوامع غربي را روشن‌تر نمايد.

+ نوشته شده توسط روزبه در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 8:12 |